تبليغاتX
در کوچه باغ های ذهن

در کوچه باغ های ذهن

وقتی دلم هوای نوشتن کرده ........

آدم گاهی حرف‌هایی دارد، که در خانه‌ی خودش هم نمی‌تواند بگوید، چون کسی که باید، نیست..
و گاهی حرف‌هایی دارد، که می‌خواهد بگوید، اما کسی در خانه هست که نباید . .
بدتر اما

آن زمانی‌ است که حرف‌ها برای کسی است که باید باشد، و هست، و نباید . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 20:27 توسط ُُE\/\/| |

حرف تازه ای ندارم فقط دردهای کهنه را مرور می کنم


 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 11:36 توسط ُُE\/\/| |

به کجا میروی !!!

به کجا  میروی ،،، صبرکن ...

 صبر کن عشق  زمین گیر شود بعد برو  یا  دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ،،، باش ای نازنین ،

باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 11:35 توسط ُُE\/\/| |

هر چه  هیچ کس نباشد
به همان اندازه خدا هست . .



نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 16:28 توسط ُُE\/\/| |

خطا از من است می دانم

از من که سال هاست گفته ام " ایاک نعبد "

اما به دیگران هم دلسپرده ام

از من که سال هاست گفته ام "ایاک نستعین"

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

اما پروردگارم

رهایم نکن...


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 12:47 توسط ُُE\/\/| |

 
3Apples changed The World,
1st one was eaten by Adam,
2nd one fell on Newton and
3rd was offered to The World half bitten by Steve Jobs...

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 22:8 توسط ُُE\/\/| |

از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام 

دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 12:50 توسط ُُE\/\/| |

 

دو چيز را هميشه فراموش كن: خوبي كه به كسي مي كني و بدي كه كسي به تو مي كند.

هميشه به ياد داشته باش: در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار در سفره‌اي نشستي شكمت را نگه دار در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار در نماز ايستادي دلت را نگه دار.

دنيا دو روز است: يك با تو و يك روز عليه تو، روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.


نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:8 توسط ُُE\/\/| |

این تست هوش خیلی خیلی جالب است. به شرطی که تقلب نکنید. اینجا چهار سوال معمولی و یک سوال جایزه‌دار وجود دارد. شما باید فوراً به آنها پاسخ دهید. نباید وقت زیادی تلف کنید، به همه سوالات فوراً پاسخ دهید. در پایان ببینید که به چند سوال درست جواب دادید. خواهشا صادقانه برخورد کنید!


سوال اول
شما در یک مسابقه سرعت شرکت کرده‌اید.
از نفر دوم سبقت می‌گیرید؟
اکنون در چه جایگاهی قرار دارید؟

جواب


اگر پاسخ شما جایگاه اول بوده، به ‌طور حتم شما دارید اشتباه می‌کنید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جایگاه او را به دست خواهید آورد پس دوم می‌شوید!

سوال دوم

.

.

.

.

..

.

.


اگر از نفر آخر سبقت بگیرید، جایگاه شما چندم می شود ؟

جواب

.
..
.
.
..
.
.
..
.
..
.
.
..
.
.
.


اگر پاسخ شما جایگاه یکی مانده به آخر بوده، دوباره دارید اشتباه می‌کنید!

به من بگو ببینم : تو چطور میتونی از نفر آخر سبقت بگیری؟؟؟



سوال سوم
یک سوال خیلی ساده ریاضی!
توجه : این مسئله فقط باید در کله شما حل شود! از کاغذ و قلم و ماشین‌حساب استفاده نکنید.

۱۰۰۰ تا بگیر و ۴۰ تا بهش اضافه کن.
حالا ۱۰۰۰ تای دیگه بهش اضافه کن.
حالا ۳۰ تا اضافه کن.
۱۰۰۰ تای دیگه اضافه کن.
حالا ۲۰ تا اضافه کن.
حالا ۱۰۰۰ تای دیگه هم اضافه کن.
حالا ۱۰ تا بهش اضافه کن. مجموعش چقدر شد؟

جواب

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

.
مجموعش شد ۵۰۰۰ تا؟
جواب درست در حقیقت ۴۱۰۰ می‌باشد!

قبول نداری؟ با ماشین حساب دوباره حساب کن!
امروز قطعاً روز تو نیست.
سعی کن سوال آخر را درست جواب بدی.

سوال چهارم
پدر مریم پنج تا دختر داره :
نانا،
نِ‌نِ،
نی‌نی،
نُ‌نُ،


اسم دختر پنجم چیه؟

جواب

.

.

.

.

.

.

.

.

.


نونو؟
نه! البته نه.
اسمش مریمه!
سوال رو دوباره بخون.

خُب، حالا…

سوال جایزه‌دار
یه آقای کر و لالی میخواد مسواک بخره. با در آوردن ادای مسواک زدن، می‌تونه خواسته‌اش را به دکاندار حالی کنه و موفق به خرید مسواک بشه.

سوال :
حالا اگه یه مرد کوری بخواد عینک آفتابی بخره، چطوری باید منظورش رو به فروشنده حالی کنه؟

جواب

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اون فقط باید دهنشو باز کنه و اینو از فروشنده بخواد. به همین سادگی !
 

                       تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 18:48 توسط ُُE\/\/| |

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم

این کارها را انجام  دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای

 جهان را می دهد .  

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی

 بهترین خوابگاه جهان است .  

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های

جهان مال توست...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 18:52 توسط ُُE\/\/| |

 

- آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.

- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.

- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.

- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.

- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.

- گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.

- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند.

- همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.

- با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.

- هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.

- به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.

- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

- هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.

- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

- به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

- همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.

- هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.

- تملق کار ابلهان است.

- کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.

- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.

- هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.

- اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن.

- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.

- لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 13:25 توسط ُُE\/\/| |

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'...من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 23:19 توسط ُُE\/\/| |

عاقلی می گوید:

شانس نام مستعار خداست،آنجا که نمی خواهد امضایش زیر داده هایش باشد

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 23:16 توسط ُُE\/\/| |

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.

آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ،

پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم.

آموخته ام که هميشه براي کسي که

به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم.

آموخته ام که مهم بودن خوبست

ولی خوب بودن مهمتر است.

نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 10:10 توسط ُُE\/\/| |

 

دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند مگر اينكه يكيشون به خاطر ديگري بشكنه

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 11:47 توسط ُُE\/\/| |

Design By : Night Melody